امروز واقعاً براي زنان سر زمین من چه روزي است!

كاش مي شد كه كسي مفهوم و درونمايه ي اين روز را كه «هشتم مارچ » مي نامند، برايش تفسير مي كرد ، اينكه اين واژه در ايدلوژي فكري جامعه ي ما چه تعبيري مي شود.

حیات الله حمید خبرنگاراما اينكه واژه زن در تاريخ سنتي سرزمين من چه مفهومي القا مي كند زماني آشكارا چهره مي آرايد كه برگ هاي دفتر كهن تاريخ را ورق مي زنم و مردمك چشمانم در هر برگ روي واژه هاي آن سطوري گردش مي كند كه از موجوديت واژه زن بوي اسارت مي آيد و سر نوشت دردناك انساني در برگ هاي اين دفتر حفظ شده كه واژه واژه نامش با قلم ماجرا جوئي رنگ محصوريت را با خود دارد.

بر گرداندن برگ هاي اين دفتر ديگر برايم خوشايند نيست، دلم سخت مي گيرد و با روح محزون از پس پرده نوميدي اين دفتر كهن تاريخي را كه هر برگ آن واژه ي اسارت را با خود دارد كنار مي گذارم .

مي گويند: تاريخ آيينه ايست كه براي شناخت ديروز بايد آنرا بدست داشته باشيم تا اتفاقات و ماجراهاي نا هنجاري كه در گذشته تجربه شده بروي آن ها خط بطلان کشید، كه بار ديگر تجربه ي تاريخ نشود.

اما اين مقوله در فرهنگ جامعه ي ما بر عكس تعبير مي شود، ماجراهاي خشن را كه در طول تاريخ تجربه كرديم امروز بارديگر با همان قوت در برابر ما زنده است و نفس مي كشد.

بدون شك سر نوشت دردناك زن در فرهنگ سنتي افغانستان مدعاي اين واقعيت است، زن افغان اگر ديروز ناله هاي از گريز اسارت را سر مي داد امروز وي با آنكه در بطن جامعه ي مدرن زندگي مي كند اما نگرش ها و باورهاي سنتي افكار عمومي همگام با مدرنيته ميپرورد و وي تا كنون سرود حزن انگيز محصوريت را زمزمه مي كند و روزگارش به سوي منتهاي نا معلومي در حركت است.

امروز تجلیل از هشتم مارچ برای بیشترینه ی از زنان سر زمین من هیچ مفهومی ندارد، وقتي هر شبانگاه در پس پرده شب ناله جانسوز زنی را درگوشه گوشی این کهندیار كه مانند آوای جغد سكوت شب را ميشكند مي شنوم كه با دستان دژخيمانه ي همسفر زندگيش زنجير اسارت بر وجودش رنگ خون مي گيرد وي تا آخرين ناله هاي جانسوزي كه بر لبان خويش خاموش مي كند و تا اخرين نفس شب ناله سر مي دهد ناله هاي كه همه گريز از درد محروميت و محدوديت است .

پس تجليل نمادين از روز زن براي آن زن مفهومي ندارد، اين روز كه هيچ نويد اميد بخش رهائي از اسارتش را در پي نخواهد داشت و درخت اميد بخش شادماني در وجودش گل آرزو را زنده نخواهد كرد چه اهميت دارد ؟.

حالا ديگر چشمان افسرده و غمين او زن انتظار آن زمان را مي كشد كه فرشته ي اميد بال و پر گشايد و زنجير اسارت و بي اعتمادي را از دريچه ي كلبه ي تاريك زندگيش كه در دل هر ظلمت شب اشك ريخته برهاند و سپيده ي روز بار ديگر برايش جوان گردد.

آن وقت زن روستائي سر زمين من با اشك شادماني خواهد گفت: امروز روز من است!!!.

نویسنده: حیات الله حمید خبرنگار

*

*

Top